پارت بیست و چهارم :

سکوت بعد از رفتن سپهر، سکوتی بود که نفس را می‌بُرید. مثل پرده‌ای ضخیم از هوا، میان من و جهان قرار گرفته بود. همه‌چیز هنوز سرِ جایش بود، اما انگار هیچ‌چیز دیگر زنده نبود. فنجان روی میز، پتو روی مبل، کتاب نیمه‌خوانده کنار تخت—همه چیز همان بود، فقط حضور او کم بود؛ و همین نبودن، تمام اشیا را بی‌معنا کرده بود.
من نمی‌توانستم انکار کنم که دچار یک نوع خلسهٔ تکراری‌ام: هر جا می‌روم، او

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    0

    عالی بود مثل همیشه فاطمه جونم،من عقب موندم از پارت ها ولی دارم خودمو میرسونم🥰😍

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    0

    بچه مهدی چی،شدگفتم شایدچیزی جاانداختم۲باره خوندم🤔🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    بچه مهدی رو که مادرش اومد بردش تو پارت قبلی🥰

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!